کودک از شکار برگشته بود، تفنگ روی دوشش بود و انگشتان کوچکش هنوز گرمای ماشه را حس میکرد.
فرو ریختن برگهای خشک درختان زیتون ، او را به یاد موهای تازه جوانه زده «ژاکلین» میانداخت که دوباره و دوباره باید ریشهکن میشد و بر زمین میریخت تا فساد در لابهلایشان رشد نکند و گرمای خون و پروتئین، شپشها را رشد ندهد.
و دوباره کلاه گیس و دوباره سر پدربزرگ که بر زانوان «ژاکلین» آرام میگرفت و دوباره خواهشهای پیرمرد که میخواست «ژاکلین» برایش نسلی بسازد، نسلی شکارچی که چشمانشان را به خواب بزنند و گلویشان را از خونی گوارا پر کنند.
خیسی خون تازه را با گلهای خیس خورده از خون پاک کرد
پایش به چیزی خورد، نرم بود، نخواست که ببیند چه بود، فقط کمی جلوتر، خیسی خون تازه را با گلهای خیس خورده از خون پاک کرد و آرام به راهش ادامه داد.
لبخند کوچکی گوشه لبش را پر کرد، شاید پوزخندی بود که به خودش میزد، آخر به یاد آن روز گرم تابستانی افتاده بود که هنوز نمیتوانست ماکتهای چوبی زن و مرد و کودک فلسطینی را شکار کند و اینک او یک شکارچی تمام عیار شده بود و باید به خود آفرین میگفت.
به اطرافش نگاهی کرد، هرچه بود و هر چه بود متعلق به او بود، به یاد آورد کلمات کتاب مقدس را که گفته بود:« زمین از آن شماست پس آن را از غاصبان پس بگیرید. »
و پدربزرگ چه مهارتی داشت در پس گرفتن زمین و بیرون راندن غاصبان و تقدیم قربانی به خدا، خدایی که همیشه با پدربزرگ به رازونیاز میپرداخت و هر روز قوانین جدید را به او وحی میکرد.
خون قربانی حتما تطهیر کننده خواهد بود
مرد گفته بود که نمیخواهد زمینش را ترک کند و پدربزرگ،«هانان»، را فرزند ابلیس خوانده بود نه فرزند ابراهیم و این بهترین فرصت برای تقدیم قربانی بود.
«هانان» خنجرش را به دست گرفت، با دستانش شاهرگ مرد را لمس کرد و در یک آن تیزی خنجر را کشید، آخر برای تقدیم قربانی نباید لحظهای تردید به خود راه داد.
کودک سرش را عقب کشید، گویی فواره خون را بر روی صورتش حس میکرد، دستش را به سوی صورتش برد تا خون را از چهرهاش پاک کند، اما به یاد آورد سخن پدربزرگ را که خون قربانی تطهیر کننده است، پس اجازه داد که صورتش تطهیر شود.
صدای خردشدنشان انگار به گوشش آشنا بود
نور خورشید چشمانش را میزد، گلوله زرد با حمایلی سرخ رنگ، چشمانش را بست، این بار گلولهای آتشین دید که از انتهای لولهای فلزی بیرون زده بود، پدربزرگ میگفت دوستان زحمتکش ما با این وسیله کتابهای آسمانی جدید را برای عوام کهنه میکنند و کودک میاندیشید که اگر قرار است او پیامبری نو باشد پس کتابش هم باید نو باشد.
به زمین نگاهی انداخت، گلهای چسبیده به ته کفشش حرکت را برایش سخت کرده بود، پایش از روی قلوه سنگها سر خورد و چندین سنگ ریزه انگار خرد شدند، صدای خردشدنشان به گوشش آشنا بود.
پیرمرد مشتی خرت و پرت بر روی میز «هانان بزرگ» ریخت، کلیدهای خانه خودش و تک تک فرزندانش و حتی دندانهای مصنوعی زنی را که روزی همسرش بود و خدای «هانان» گفته بود:« اگر با تو صلح کردند تا همیشه از آنان باج بگیر تا همیشه.»
و پیرمرد با چشمانی که از فرط پشیمانی و حیرت چیزی نمانده بود از چشمگاه بیرن بزنند، رو به کودک کرده بود و او را از چنین خدایی ترسانیده بود.
و چند ثانیه بعد سر لوله تفنگ شکاری کاملا تمیز بود
کم کمک به نیزارها رسید، نسیمی عصرگاهی نیها را نوازش میداد و بوی خون را به مشامش میرساند، خونی تازه و شاید آشنا.
چند قدم که در میان نیزارها برداشت، سرخی خون تازه بر روی دشداشه سپید «ژاکلین»، او را به یاد چهره سرخ و سپید دختر جوانی انداخت که همین چند روز پیش به او گفته بود:« آقای بنیامین، من «ژاکلین» هستم، پرستار زیبای شما.» و بعد برای اینکه کودک حس غربت نکند برایش شکلک درآورده بود.
همان پرستار مسیحی که «هانان»، او را برای مدت چهار سال خریده بود و حالا دیگر مدت انقضایش به پایان رسیده بود، چرا که میخواست خدای خودش را بپرستد و حرفهای خودش را بزند.
کودک تفنگش را کمی پایین آورد و بر زمین تکیهاش داد، برای تمرینِ خود را به ندیدن زدن زمان مناسبی بود، باید سفارشهای پدربزرگ را جدی میگرفت.
دستش را در امتداد لوله تفنگ شکاری حرکت داد، به سر لوله که رسید لخته خون «ژاکلین» را حس کرد، لخته خونی که با اینکه کاملا خشک شده بود اما هنوز گرم بود، گرمایی که پرستار مهربانش وقتی برای آخرین بار او را به آغوش کشید به سر لوله تفنگ شکاری هدیه کرد.
از بین بردن آن لخته ناچیز، البته تلاش زیادی نمیخواست و چند ثانیه بعد سر لوله تفنگ شکاری کاملا تمیز بود.
اما آسمان شکار ناشدنی است
به عمارت اربابی «هانان بزرگ» یا عبادتگاه مقدس یا همان سلاخخانه معروف چیزی نمانده بود که صدایی افکار درهم و پریشان «بنیامین بزرگ» را شکافت.
«متین» بود، همان نوکر آرام و مطیع، همان عرب بیدردسر که از شوق به سویش میدوید و انگار میخواست در یک لحظه خستگی یک روز شکار را از تن اربابش به در کند:« ارباب، ارباب خسته نباشید،شکار خوبی داشتید؟»
و شکار انسان و زمین و درخت در یک روز شنبه حتما شکار خوبی بوده است.
اما او نمی دانست که آسمان شکارناشدنی است.