تبليغاتX

پروانه

پروانه

شکوه پروازی به بلندای یک روز

 

 

بابا به آسمان سرخ شهادت پر کشید

شهادت


 شهید علیرضا کاوسی

 : کتاب خدا در وصفش فرمود:" آنها پاداششان آمرزش پروردگار و بهشتهایی است که از زیر درختانش، نهرها جاریست؛ جاودانه در آن می مانند؛ چه نیکوست پاداش اهل عمل."


شنبه پانزدهم آبان 1389 |
 

فاطمه ی خدا

دستان کوچکشان آتشی را که در وجودشان شعله­ور بود می­فهمید، هر چند که چشم به انتهای راه خانه تا مسجد داشتند و انگار که پاها هر چه می­دویدند، این چند قدم پایانی نداشت.

فضه گفته بود: علی را خبر کنید و آن دو دویده بودند.

طعم نوازشهای گرم دستهای سرد مادر را هنوز در لابه­لای موهایشان حس می­کردند، سردی دستان مادر اما چند وقتی بود که حرارت زندگی را در دل بچه­ها سرد کرده بود.

گامهایشان را در هوا بر می­داشتند یا در زمین، نگاهشان به در و دیوار مسجد یا به دنبال پدر، قلبهایشان اما به تندی رگبار اشکهای روی گونه­هایشان می­تپید.

بچه ها فریاد زدند و پدر برخاست، شاید دیگر فرصتی نمانده باشد .

مرد که ایستاد، تپش قلب زمین شدت گرفت، هرچند پروانه قلب زهرا دیگر به دل شمع زده بود.

دویدن دیگر معنایی نداشت، آیا او به آخرین نگاه زهرایش می­رسید، رسیدن در میانه زمین و آسمان، گاه سر می­دوید و گاه پا و کودکان که در این حیرانی، عبای خاکی پدر را از میان کوچه  بر می­داشتند.

 فاطمه ی خدا

خانه­ای که درش نیمه سوخته بود

یاد چادر خاکی مادر هنوز در ذره ذره وجود حسن جریان داشت ...

آن روز که حتی دیوارهای شهر هم به مادرش رحم نکرده بودند و فقط او می­دانست و آسمان و قلب به هم فشرده­اش، آن روز که زشتکارترین موجودات دستش را بر روی ریحانه رسول خدا بلند کرده بود و مادر برای برخاستن، دستان کوچک حسنش را به یاری طلبیده بود:«حسن جان، مادر دستم را بگیر...» و قلب کودک آتش می­گرفت، هر گاه که به یاد می­آورد.

تا چند روز پیش، دستان مادر سرد نبود، دستانش خسته بود، زخمی بود، اما سرد نبود.

سردی دستان مادر، سکوت چشمان پدر و اشک دلبندان رسول خدا، چند وقتی بود که فضای خانه را پر کرده بود، خانه­ای که درش نیمه سوخته بود و هنوز بوی دود هیزم و سوختن بال­های پروانه رسول خدا درفضایش جاری بود.

 

بیچاره در، که دگر تاب و توان نداشت

بیاورید، هیزم بیاورید ... اگر علی بیرون نیاید خانه را با اهلش به آتش می کشیم، کسی گفت: فاطمه درون این خانه است و پاسخش شعله ور شدن آتش بود.

حالا مادر پشت در خانه ایستاده بود و رویش به سوی پدر بود، در می­سوخت و می­سوخت، دیگر توان نداشت...بالگدی درهم شکسته شد، مادر دگر بال و پری نداشت و محسن شهید شد...

«بین در و دیوار شنیده­ای آیا؟/ مسمار و شب تار شنیده­ای آیا؟»

 

بی­وفایی کوچه­ها

مادر که چشمانش را گشود، تن کوچه­های شهر ، تن خسته ولی خدا را می­نواخت با جماعتی که فقط صاحب ریسمان بودند.

برخاست، پرهای شکسته­اش را گشود و در میان کوچه­ها به دنبال مولایش روان شد.

علی را که یافت، کمربندش را محکم در دست گرفت ، نامرد مردمان هر چه کردند نتوانستند دستانش را رها کنند، پس نوبت به غلاف شمشیر رسید.... دستش رها شد، اما چشمانش هنوز به دنبال مظلوم بی یاور، کف بی­وفاترین کوچه ها را نظاره می­کرد و تن زخمی­اش، خود را روی زمین می­کشید تا به بی­رحم­ترین دیوارها چنگ بزند و دوباره برخیزد...

 

کوچ پنهانی

چشمان پدر به پروانه رسول خدا بود تا بار دیگر چشم بگشاید ، باران اشک مظلوم دوباره باریدن گرفته بود و برای فروریختن جایی بهتر از قرص ماه گرفته­ی ماه رسول خدا نیافته بود، کودکان خود را در آغوش مادر جای داده بودند بلکه دوباره جان بگیرد، اما فقط نام علی بود که دوباره چشمان فاطمه را بازکرد.

پس فاطمه لبهایش را گشود و فرمود:«ای اباالحسن برایم از زندگانی جز لحظه­ای نمانده است، سخنان مرا بشنو، زیرا پس از این هرگز صدای فاطمه را نخواهی شنید...

مرا در شب، آن هنگام که چشم­ها آرام گرفتند و دیده­ها به خواب فرو رفت، به خاک بسپار

تورا به خدا می­سپارم و به فرزندانم تا روز قیامت سلام می­فرستم»'

ودیری نپایید که یتیمان فاطمه نوای غربتشان را در سکوت سر دادند.

 

1: نهج­الحیاه/ح207،200 ص 314


چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 |
 

لبیک یا حسین

تکیه که داد، تن خسته­اش انگار کمی آسوده شد.

لحظاتی چشمانش را بست و صدای دم گرفتن هیئت در گوشش پیچید، حالا انگار هیئت از در چوبی قدیمی خانه آقا وارد دالان شده بود:" يا فاطمه دركرب­وبلا شيون و غوغاست، حسين يكه و تنهاست، حسين يكه و تنهاست "

همیشه وقتی هیئت وارد این دالان کوچک با آن سقف کوتاهش می­شد، پژواک صدای بچه­های هیئت انگار مثل پتک بر سرشان آوار می­شد و شور بچه­ها را بیشتر و بیشتر می­کرد و "حسین یکه و تنهاست، حسین یکه و تنهاست"

نمی دانی که با چشمان خونین...

کمرش هنوز خسته بود، اما به زحمت قدش را راست کرد و اگرچه نشسته بود، دستش را تکیه­گاه کرد و کمی بلندتر شد و آن دورترها را از میان خون و نگاه زیر نظر گرفت.

هنوز چیزی دیده نمی­شد، آسمان بود و پهناوری دشت و ظهر و گرما و گرما و گرما و عطش...

کم­کمک خورشید خود را به وسط آسمان می­رساند، آسمانی که بی­ابرترین آسمان تمام عمرش بود، انگار صدایی می­گفت:" حی علی الصلوه "، باید مهیا می­شد، شاید آخرین بار باشد.

به سمت راستش نگاهی انداخت چند متر آن طرف­تر پای راستش را دوباره دید، افتاده بود و سفیدی استخوانش از آن فاصله هم دیده می­شد، رویش را برگرداند، نمی­خواست پیش­کشی­اش در نظرش جلوه­گری کند، پس دوباره چشمانش را بست، حیاط خانه آقا حالا حتما لبریز از جمعیت شده بود و بچه­ها حتما حسابی از خجالت دست و سر و صورتشان در آمده بودند و شکرانه یکسال محب بودن را یکجا پرداخته بودند.

این نماز ره عشق است، ز آداب تهی است

خون پهلویش همچنان آرام آرام خاکها را خیس می­کرد و کارش را برای یافتن قطعه خاکی خشک که دو کف را بر آن بزند دشوار می­ساخت.

وقتی بالاخره توانست کف دستانش را بر زمین بزند، با کمک شانه­اش دوباره به دیواره­ی کانال تکیه داد و بعد چشمانش را بست و پیشانی­اش را مسح کرد، نوبت به پشت دستها که رسید، رد خون تازه هر دو دست را آبرو داد.

دستش را به درون خاکهایی که با خونش خیس شده بود، فرو برد و مقداری برداشت و سر شانه­هایش مالید و زیر گلویش.

حالا که ظاهرش هم عزادار حسین بود، برای نماز هم آماده بود، الله اکبر...

تمام نیرویش را گذاشته بود برای حرفی که مامور به گفتن آن بود، پس لبان خشکیده­اش را آرام به هم می­سائید و کلمات را بدون هیچ صدایی ادا می­کرد و در ذهنش مرور می­کرد خدایا مرا در راه کسانی قرار ده که به آنان نعمت داده­ای و بعد ... او صدای کسی که می­ستایدش را می­شنود.

حسی پر از پرواز

دوباره به انتهای زمین و آسمان خیره شد، یعنی درست می­دید، پس بالاخره پیدایشان شد.

اما در این لحظات حساس، آن حس خوب وصف­ناپذیر به سراغش آمده بود، حسی پر از سبکی، حسی پر از پرواز...

گوشی بی سیم را در دست گرفت و تا جایی که می­توانست محکم فشرد و بالا آورد و به دهانش نزدیک کرد، آنقدر نزدیک که صدای نجوای ضعیفش قابل شنیدن باشد، حالا با تمام توانش زمزمه کرد: " یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا  پرنده­ها را رها کنید."

و دوباره لبهایش را به هم سائید و گفت: " لبیک یا حسین" و ... پرید.

لبیک یا حسین

 


جمعه هجدهم آذر 1390 |
 

شکارچی شنبه

شکارچی شنبه

کودک از شکار برگشته بود، تفنگ روی دوشش بود و انگشتان کوچکش هنوز گرمای ماشه را حس می­کرد.

فرو ریختن برگهای خشک درختان زیتون ، او را به یاد موهای تازه جوانه زده «ژاکلین» می­انداخت که دوباره و دوباره باید ریشه­کن می­شد و بر زمین می­ریخت تا فساد در لابه­لایشان رشد نکند و گرمای خون و پروتئین، شپش­ها را رشد ندهد.

و دوباره کلاه گیس و دوباره سر پدربزرگ که بر زانوان «ژاکلین» آرام می­گرفت و دوباره خواهش­­های پیرمرد که می­خواست «ژاکلین» برایش نسلی بسازد، نسلی شکارچی که چشمانشان را به خواب بزنند و گلویشان را از خونی گوارا پر کنند.

خیسی خون تازه را با گل­های خیس خورده از خون پاک کرد

پایش به چیزی خورد، نرم بود، نخواست که ببیند چه بود، فقط کمی جلوتر، خیسی خون تازه را با گل­های خیس خورده از خون پاک کرد و آرام به راهش ادامه داد.

لبخند کوچکی گوشه لبش را پر کرد، شاید پوزخندی بود که به خودش می­زد، آخر به یاد آن روز گرم تابستانی افتاده بود که هنوز نمی­توانست ماکت­های چوبی زن و مرد و کودک فلسطینی را شکار کند و اینک او یک شکارچی تمام عیار شده بود و باید به خود آفرین می­گفت.

به اطرافش نگاهی کرد، هرچه بود و هر چه بود متعلق به او بود، به یاد آورد کلمات کتاب مقدس را که گفته بود:« زمین از آن شماست پس آن را از غاصبان پس بگیرید. »

و پدربزرگ چه مهارتی داشت در پس گرفتن زمین و بیرون راندن غاصبان و تقدیم قربانی به خدا، خدایی که همیشه با پدربزرگ به رازونیاز می­پرداخت و هر روز قوانین جدید را به او وحی می­کرد.

خون قربانی حتما تطهیر کننده خواهد بود

مرد گفته بود که نمی­خواهد زمینش را ترک کند و پدربزرگ،«هانان»، را فرزند ابلیس خوانده بود نه فرزند ابراهیم و این بهترین فرصت برای تقدیم قربانی بود.

«هانان» خنجرش را به دست گرفت، با دستانش شاهرگ مرد را لمس کرد و در یک آن تیزی خنجر را کشید، آخر برای تقدیم قربانی نباید لحظه­ای تردید به خود راه داد.

کودک سرش را عقب کشید، گویی فواره خون را بر روی صورتش حس می­کرد، دستش را به سوی صورتش برد تا خون را از چهره­اش پاک کند، اما به یاد آورد سخن پدربزرگ را که خون قربانی تطهیر کننده است، پس اجازه داد که صورتش تطهیر شود.

صدای خردشدنشان انگار به گوشش آشنا بود

نور خورشید چشمانش را می­زد، گلوله زرد با حمایلی سرخ رنگ، چشمانش را بست، این بار گلوله­ای آتشین دید که از انتهای لوله­ای فلزی بیرون زده بود، پدربزرگ می­گفت دوستان زحمتکش ما با این وسیله کتابهای آسمانی جدید را برای عوام کهنه می­کنند و کودک می­اندیشید که اگر قرار است او پیامبری نو باشد پس کتابش هم باید نو باشد.

به زمین نگاهی انداخت، گل­های چسبیده به ته کفشش حرکت را برایش سخت کرده بود، پایش از روی قلوه سنگها سر خورد و چندین سنگ ریزه انگار خرد شدند، صدای خردشدنشان به گوشش آشنا بود.

پیرمرد مشتی خرت و پرت بر روی میز «هانان بزرگ» ریخت، کلیدهای خانه خودش و تک تک فرزندانش و حتی دندانهای مصنوعی زنی را که روزی همسرش بود و خدای «هانان» گفته بود:« اگر با تو صلح کردند تا همیشه از آنان باج بگیر تا همیشه.»

و پیرمرد با چشمانی که از فرط  پشیمانی و حیرت چیزی نمانده بود از چشم­گاه بیرن بزنند، رو به کودک کرده بود و او را از چنین خدایی ترسانیده بود.

و چند ثانیه بعد سر لوله تفنگ شکاری کاملا تمیز بود

کم کمک به نیزارها رسید، نسیمی عصرگاهی نی­ها را نوازش می­داد و بوی خون را به مشامش می­رساند، خونی تازه و شاید آشنا.

چند قدم که در میان نیزارها برداشت، سرخی خون تازه بر روی دشداشه سپید «ژاکلین»، او را به یاد چهره سرخ و سپید دختر جوانی انداخت که همین چند روز پیش به او گفته بود:« آقای بنیامین، من «ژاکلین» هستم، پرستار زیبای شما.» و بعد برای اینکه کودک حس غربت نکند برایش شکلک درآورده بود.

همان پرستار مسیحی که «هانان»، او را برای مدت چهار سال خریده بود و حالا دیگر مدت انقضایش به پایان رسیده بود، چرا که می­خواست خدای خودش را بپرستد و حرفهای خودش را بزند.

کودک تفنگش را کمی پایین آورد و بر زمین تکیه­اش داد، برای تمرینِ خود را به ندیدن زدن زمان مناسبی بود، باید سفارش­های پدربزرگ را جدی می­گرفت.

دستش را در امتداد لوله تفنگ شکاری حرکت داد، به سر لوله که رسید لخته خون «ژاکلین» را حس کرد، لخته خونی که با اینکه کاملا خشک شده بود اما هنوز گرم بود، گرمایی که پرستار مهربانش وقتی برای آخرین بار او را به آغوش کشید به سر لوله تفنگ شکاری هدیه کرد.

از بین بردن آن لخته ناچیز، البته تلاش زیادی نمی­خواست و چند ثانیه بعد سر لوله تفنگ شکاری کاملا تمیز بود.

اما آسمان شکار ناشدنی است

به عمارت اربابی «هانان بزرگ» یا عبادتگاه مقدس یا همان سلاخ­خانه معروف چیزی نمانده بود که صدایی افکار درهم و پریشان «بنیامین بزرگ» را شکافت.

«متین» بود، همان نوکر آرام و مطیع، همان عرب بی­دردسر که از شوق به سویش می­دوید و انگار می­خواست در یک لحظه خستگی یک روز شکار را از تن اربابش به در کند:« ارباب، ارباب خسته نباشید،شکار خوبی داشتید؟»

                                                                                                                                          و شکار انسان و زمین و درخت در یک روز شنبه حتما شکار خوبی بوده است.

اما او نمی دانست که آسمان شکارناشدنی است.


جمعه چهارم آذر 1390 |
 
پرنيان

وقت بردن نامت پروانه
مي شوم

نويسنده : پرنيان

پروانه های عاشق نور، بال در نفس گل هایی می گشایند که برکرانه سبز این چشمه ها
رسته اند و نور در این عالم، هرچه هست ازآن نورالانوار تابیده است که ظاهرتر و پنهان تر از او نیست و مگر جز پروانگان که پروای سوختن ندارند، دیگران رانیز این شایستگی هست که معرفت نور رابه جان بیازمایند؟
ومگربرای آنان که لذت این سوختن را چشیده اند، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی چیزی هست؟ (سید شهیدان اهل قلم)

 

مطالب اخير

بابا به آسمان سرخ شهادت پر کشید

فاطمه ی خدا

لبیک یا حسین

شکارچی شنبه

دروازه بهشت

برگرد، برگرد

بابا، ایمان، آسمان

انتظار چشمان تو

پیر ولایت مدار

باید در لحظه لازم، حرکت لازم را انجام داد

 

آرشيو مطالب

اردیبهشت 1391

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

شهریور 1389

مرداد 1389

تیر 1389

خرداد 1389

اردیبهشت 1389

فروردین 1389

اسفند 1388

بهمن 1388

دی 1388

آذر 1388

آبان 1388

مهر 1388

 
 

پيوند ها

آقا

امتداد

عرفان

چلچله

 

امکانات جانبی

RSS 2.0

 

Design By Blog Skin